تدریس فردوسیپور در دانشگاه






زمستان هر چه بود،تاریک وطولانی دل ما هرچه بود،سرد وزمستانی
زمین اما به دور از کینه بهمن نشسته با گل وخورشید به مهمانی
به شاد باش شمیم بارش نم نم به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه امروز به داغ دل فراموشی دهیم با هم
بیایید سفره عید،بچینیم قاصدک ها هزاران سین تازه به جای سوگ وسرما
تماشا کن در آینه نوروز نمی بینی غبارقصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما مسیحایی چنین بخشنده ودلسوز
سلام سایه سالار سرو ناز سرود ساروسحر سور عشق ورزی
سپیده سیل سوسن در سحرگاهان سمند وساعت سرشار سرسبزی
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل به گوش خاک محزون
سال نو مبارک
البته با کلی تاخیر چون جاتون خالی مسافرت بودم ![]()
پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،
پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .
دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست
این هوا و بوی بارون . جاده چالوس . قلیون . چای . دیزی . شراب قرمز . ساحل مرطوب . درخت نمناک . جنگل تازه . ریه های پر از اکسیژن . دریا و عشق
حالا منتظر بهارم که زندگی جدیدی شروع کنم دارم بوشو احساس می کنم .
خدایا از اینکه در تک تک لحظه های زندگیم وجود داری ازت ممنونم

من و با تنهایی هایم تنها بذار
دلم گرفته.....
روزای آفتابی و به روم نیار
* جاتون خالی نباشه سرمایی خوردم اساسی ٬ بدنم درد می کنه ٬ مثل مغزم
تا حالا مغزتون درد گرفته ؟
* مشکلی نیست همه چی خوبه ....
بدم میاد از نالیدن حداقل دیگه اینجا !
از صبح تا حالا دارم دنبال سوزن منگنه می گردم کسی ندیده !!!!!
ببخشید تو رو خدا منو این همه وقت نبودم به خدا خیلی سرم شلوغ بود
بلاخره ما هم دانشگاه قبول شدیم و برای اطلاع باید بگم هر ۴ تایی قبول شدیم ![]()
من که رتبم از همه بیشتر شد نگین فیروزکوهی شد من و کیمیا آزاد تهران اما نوشین ![]()
![]()
![]()
![]()
نوشین رفت شاهین شهر ![]()
![]()
![]()
دلم براش تنگ شده ![]()
می خواستم برای یه مدتی از دنیای وب خداحافظی کنم ولی دلم نیومد هر از چند گاهی می آم سر می زنم هیچ وقت دوستایی که اینجا پیدا کردمو از یاد نمی برم
به همتون سر می زنم آپ کردید منم خبر کنید
دوستون دارم ( ) این همه ![]()