تبليغاتX
دختران

دختران

تدریس فردوسی‌پور در دانشگاه

همشهری جوان: عادل فردوسی پور مجری برنامه پر طرفدار نود، در دانشگاه صنعتی شریف زبان تخصصی صنایع را تدریس می کند.








+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 15:27  توسط آیدا  | 

بهار

زمستان هر چه بود،تاریک وطولانی                    دل ما هرچه بود،سرد وزمستانی

زمین اما به دور از کینه بهمن                           نشسته با گل وخورشید به مهمانی

به شاد باش شمیم بارش نم نم                            به فال نیک دیدار گل مریم

بیا تا یک نفس شکرانه امروز                           به داغ دل فراموشی دهیم با هم

بیایید سفره عید،بچینیم قاصدک ها                      هزاران سین تازه به جای سوگ وسرما

تماشا کن در آینه نوروز                                 نمی بینی غبارقصه ی دیروز

مبادا بر چلیپای شب سرما                               مسیحایی چنین بخشنده ودلسوز

سلام سایه سالار سرو ناز                               سرود ساروسحر سور عشق ورزی

سپیده سیل سوسن در سحرگاهان                       سمند وساعت سرشار سرسبزی

بزن ای طبل باران

برقص ای بید مجنون

رسیده پچ پچ گل به گوش خاک محزون

 

سال نو مبارک البته با کلی تاخیر چون جاتون خالی مسافرت بودم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 14:34  توسط آیدا  | 

اگر.....

پسر حلقه اش را در آورد و روی پیشخوان گذاشت ، دختر نیم نگاهی به او کرد و سرش را پائین انداخت ، پیر مرد طلافروش حلقه را روی ترازوی کوچکش انداخت ، نیم نگاهی به هر دوی آنان کرد ، حلقه را از روی ترازو برداشت و مشغول محاسبه قیمت شد ، پسر رویش را به سمت دختر برگرداند و با اشاره سر چیزی به او گفت ، شاید فقط آن دختر میفهمید معنی این اشاره چیست ، او هم حلقه اش را درآورد و روی پیشخوان گذاشت ، پیرمرد اینبار نگاهی تعجب آمیز به هر دوی آنان کرد و حلقه دختر را هم برداشت ، در حالی که مشغول محاسبه قیمت حلقه ها بود ، از بالای عینگ بزرگش آندو را ورانداز میکرد ، دختر سرش را پائین انداخته بود و پسر به نقطه نامعلومی خیره شده بود ، هیچکدام چیزی نمیگفتند انگار هر دو در دنیای دیگری سیر میکردند ، پیرمرد ترجیح داد چیزی نگوید ، دسته اسکناسی را از زیر پیشخوان در آورد و مشغول شمارش شد ، همینطور که داشت اسکناسها را میشمرد از شیشه جلوی پیشخوان چشمش به دستان آندو افتاد ، آنچنان دستان یکدیگر را میفشردند که انگار میترسیدند باد بیاید و دیگری را با خود ببرد ، پیرمرد دسته اسکناس را روی پیشخوان گذاشت و گفت : آقا راضی باشین .پسر دسته اسکناس را برداشت و شروع به شمردن کرد ، هنوز چند تای آن را نشمرده بود که دسته اسکناس را داخل جیبش گذاشت و از پیرمرد تشکر کرد ، نگاهی به دختر کرد و هر دو به طرف درب مغازه رفتند ، پسر مانند عقابی که بال میگشاید تا فرزندانش را از باد و طوفان در امان دارد ، دستش را به دور شانه دختر انداخت ، نگاه معنی داری به او کرد و آهسته او را به خود فشرد ، دختر دستمالی از جیبش در آورد و بطرف صورتش برد وهر دو از مغازه خارج شدند .پیرمرد طلافروش با ناباوری این صحنه را تماشا میکرد ، در تمام سالیان دور و دراز زندگیش بسیار دیده بود جوانانی را که با دنیائی امید و آرزو برای خرید حلقه نامزدی میامدند و با چه ذوق و شوقی بعد ازخرید حلقه از او تشکر میکردند و دست در دست هم ، لبخند زنان از آن مغازه خارج میشدند و میرفتند تا نوبت دیگری برسد . بسیار هم دیده بود کسانی را که حلقه هایشان را برای فروش میاوردند و آنرا مانند موجود مزاحمی روی پیشخوان میاندازند تا از شرش خلاص شوند اما هرگز ندیده بود اینچنین عاشقانه به سراغش بیایند و وقتی حلقه هایشان را بر روی پیشخوان میگذارند ، بغض گلویشان را بفشارد .پیرمرد دلش طاقت نیاورد ، حلقه ها را برداشت و به شتاب از مغازه خارج شد ، چند قدم آنطرفتر دختر و پسر را دید که آهسته و بدون هیچ شتابی ، انگار سنگینترین وزنه های دنیا را به پاهایشان بسته اند ، به طرف انتهای خیابان میروند ، بدنبالشان دوید و دستش را بر روی شانه پسرگذاشت ، پسر بسوی پیرمرد برگشت و گفت : بله بفرمائید ،

پیرمرد با لحنی آرام و دلنشین گفت : پسرم حلقه را که نمیفروشند و سپس حلقه ها را که در دستان پر چین و چروکش بود بسوی او دراز کرد و گفت : این حلقه بهترین یادگار شماست ، پولش هم پیش شما بماند ، هر وقت داشتید بدهید ، اصلا" این شیرینی عروسیتان .پسر نگاهی به دختر کرد و با صدای بغض آلودی به پیرمرد گفت : اگر میذاشتن عروسی کنیم ، حلقه هامون رو نمیفروختیم .

دختر دیگر طاقت نیاورد ، بغض امانش را بریده بود ، بازوی پسر را گرفت و با فشار محکمی بطرف خود کشید و گفت : بیا بریم عزیزم .پیرمرد هاج و واج کنار خیابان ایستاده بود و دور شدن آن دو نفر را نگاه میکرد ، دستمال کوچکی را از جبیش درآورد ، عینکش را برداشت و آهسته قطره اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر شده بود پاک کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 19:15  توسط آیدا  | 

فریاد جدایی

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 18:25  توسط آیدا  | 

تو کجایی

دم صبح خواب دیدم همه جا را آب فرا گرفته
و من می خواهم فرار کنم .
دنبال صدای تو گشتم
که با خودم ببرم.
در راه گفتم
نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو
اینقدر دلم بلرزد
کجایی ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 17:22  توسط آیدا  | 

اتاق دخترونه

اتاق خواب دخترانه

اتاق خواب دخترانه

اتاق خواب دخترانه

اتاق خواب دخترانه

اتاق خواب دخترانه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:56  توسط آیدا  | 

دلبرکم چیزی بگو

چه بارونی داره می آد رعدو برقم حسابی داره کار خودشو می کنه

این هوا و بوی بارون . جاده چالوس . قلیون . چای . دیزی . شراب قرمز . ساحل مرطوب . درخت نمناک . جنگل تازه . ریه های پر از اکسیژن . دریا و عشق

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 14:21  توسط آیدا  | 

زمستان

چقدر بده یکی تنهات بذاره بدون اینکه براش دلیلی داشته باشه  از اون بدتر اینه که اون پیش خودش فکر کنه که تو مقصری حتی فرصت دفاع کردن هم برات نذاره . زمستون امسال خیلی سرد نبود ولی عوضش سرمای زیادی تو دلها بود . امسال سال زمستونی زندگیم بود که نمی خوام دیگه بهش فکر کنم . به نظرم بد نیست بعضی موقع ها آدم به چیزهایی که سرش می آد با دقت نگاه کنه و سعی کنه ازش زندگیشو بسازه .

حالا منتظر بهارم که زندگی جدیدی شروع کنم دارم بوشو احساس می کنم .

 

خدایا از اینکه در تک تک لحظه های زندگیم وجود داری ازت ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 20:2  توسط آیدا  | 

سوزن منگنه

هم رنگ چشماته رنگ افکاره من !

 



من و با تنهایی هایم تنها بذار
       
                                     دلم گرفته.....  

                                                  روزای آفتابی و به روم نیار 
 
                                                                                  

* جاتون خالی نباشه سرمایی خوردم اساسی ٬ بدنم درد می کنه ٬ مثل مغزم  تا حالا مغزتون درد گرفته ؟

* مشکلی نیست همه چی خوبه .... بدم میاد از نالیدن حداقل دیگه اینجا !

 

از صبح تا حالا دارم دنبال سوزن منگنه می گردم کسی ندیده !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 18:23  توسط آیدا  | 

من اومدم

سلام به همه دوستای خوبم

ببخشید تو رو خدا منو این همه وقت نبودم به خدا خیلی سرم شلوغ بود

بلاخره ما هم دانشگاه قبول شدیم و برای اطلاع باید بگم هر ۴ تایی قبول شدیم

من که رتبم از همه بیشتر شد نگین فیروزکوهی شد من و کیمیا آزاد تهران اما نوشین

نوشین رفت شاهین شهر

دلم براش تنگ شده

می خواستم برای یه مدتی از دنیای وب خداحافظی کنم ولی دلم نیومد هر از چند گاهی می آم سر می زنم هیچ وقت دوستایی که اینجا پیدا کردمو از یاد نمی برم

به همتون سر می زنم آپ کردید منم خبر کنید

دوستون دارم (                                         ) این همه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:40  توسط آیدا  |